تبليغاتX
مجله الکترونیک ره آورد
 

 

اتفاقات نادر در چین در هنگام امداد رسانی

 

امدادرساني به زلزله زدگان چين

 

وقتی گروه نجات ، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان چيني زیر نور چراغ قوه ، چیز عجیبی دیدند....

 همه خاطره های مردم چین از روز دوازدهم مه 2008 (23 اردیبهشت 87) تیره است اما آنان دیگر نمی خواهند وحشت خود در آن زمان را مرور کنند.

زلزله زدگان فقط می خواهند لحظه های جاودان را به یاد بیاورند.نام های قهرمانان بی نشان ، معمولی هستند اما یادشان تا ابد در تاریخ چین باقی خواهند ماند. زندگی آنها در گذشته عادی بود اما پس از فاجعه سی چوان خیلی ها تبدیل به قهرمان شدند. شاید این دیگر برای خودشان روشن نباشد که چه کاری انجام دادند، اما حماسه هایی که آفریدند همگی مردم چین را تحت تاثیر خود قرار داده است.

وقتی گروه نجات ، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه ، چیز عجیبی دیدند. زن با حالتی عجیب به زمین افتاده ، زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود. ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد، سرپرست گروه ، دیوانه وار فریاد زد: بیایید، زود بیایید! یک بچه اینجا است. بچه زنده است. وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه - چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد.نوزاد کاملا سالم و در خواب عمیق بود. گزارش ایسکانیوز می افزاید ، او در خواب شیرینش نمی دانست چه فاجعه ای وطنش را ویران کرده و مادرش هنگام حفاظت از جگرگوشه خود قربانی شده است.

مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده می شد: عزیزم، اگر زنده ماندی، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت

 


 


تصویر از یک کشتی زیبای تفریحی مستقر در سواحل کویت

 

 


 


نسل مظلوم

نسل یخی

 

 

کاش اسلام واقعی (قرآنی) اجرا میشد ٬ نه اسلام ساخت ایران

 

 

۱۲ ارديبهشت ۸۷ ساعت ۸ صبح
مكان خيابان كريمخان به سمت هفت تير
محمد جوان 21 ساله كارمند ساده يك شركت خصوصي بچه خيابان گرگان طبق روال هر صبح با «پريسا» نامزدش به سمت محل كارش چند ده متري وي را همراهي مي كند.  پريسا دانشجو و كارمند يك شركت ديگر است . خانواده محمد و پريساروابط 2 ساله آنها را به رسميت مي شناسند. 
تاكسي جلوي پاي محمد و  پريسامي ايستد . محمد جلو مي آيد تا در را براي پريسا باز كند. سرش را كه بالا مي آورد . مأموران نيروي انتظامي او را محاصره كرده اند هنوز از اين اتفاق گيج است كه خود و پريسا  را در داخل ماشين سفيد و سبز پليس مي بيند.

دومأمور جوان يك افسر ميانسال را كه در جلوي ماشين نشسته همراهي مي كنند. محمد و پريسا عقب ماشين مضطرب توضيح مي دهند :« به خدا پدر ومادر ها در جريان هستند. شما همه تون از اين حرفها مي زنيد بعدش گنده كه در مي آيد.       اين چه لباسي است كه پوشيدي؟‌اين چه ماركي است؟ محمد  نگاهي به تي شرت ساده خود مي كند كه در گوشه آن مارك كوچك پوما خورده است با نگاهي از تعجب و حيرت به مأمور ميانسال مي گويد: آخر اين چه اشكالي دارد؟ - اشكالش بعدا مشخص مي شود! راستش را بگو تو ديشب با اين دختره هرزه كجا بودين؟ اين دختر را از كجا پيدا كردي؟ محمد به پريسا نگاهي ميكند هر چه در او مي نگرد و خاطراتش را مرور مي كند سندي براي حرفهاي آقاي مأمور پيدا نمي كند.

اينجا وزرا است نه آنكه وزيران در آن مي زيند، شايد هم بي حكمت نباشد اين نام كه وزيران فساد را بايد در آن جستجو كرد. اما محمد در اينجا چه مي كند؟ اين سؤالي است كه محمد بعد از خوردن هر سيلي از خود مي كند. سيلي هايي كه مأمور لباس شخصي پس از پرسشهايش پرخاشگرانه اش برسر و صورت محمد مي زند و سربازي كه با تسبيح نه او را با ذكر ٬ بلکه به تنبيه به صورت او مي زند و شايد تا هيچ زماني يادش نرود آن تسبيح را که هيچ نشاني از تسبيح درون سجاده مادر بزرگ نداشت كه مظهر رحمت بود و عاطفه!
پدر و مادر محمد و پريساحالا در وزراء هستند و شاهدي براي بي گناهي آن دو و مأموري كه حالا به جاي سيلي دستي به سر و گوش محمد مي كشد و تعهدي براي كار نكرده.
محمد حالا در خيابان است و تنها با خود فكر مي كند. به  پريسا و مادر و پدرش كه چقدر خجالت كشيدند و به چيزهايي ديگر مثل آن مواد فروش محله شان كه راست راست مي گردد و خدمات شبانه روزي اش نصيب اهل محل و محله هاي ديگر مي شود و آن آدم لباس شخصي كه وقتي محمد او را از دم خانه مواد فروش تعقيب كرد و ديد او يك ... است و  مي آيد و مي رود. با خود فكر مي كرد به پارتي بچه شبانه بچه پولدارهاي محله هاي بالاتر كه در آن همه جور خلافي هست و به معاون مبارزه با مفاسد اجتماعی تهران که چندی پیش با ۶ زن عریان دستگیر شد و آن ...عزيز كه با پاكتي از گناه مي بخشد و مي رود و اينكه چرا او در وزراء بود با پريسا براي چند قدمي همراهي….